ما فاطميان اهل خرابات بهشتيم

 

ما فاطميان اهل خرابات بهشتيم

خاكيم ولى خاك نجف روضه سرشتيم

 

گاهى شجر طيّبه گاهى شجر طور

گه اهل بهشتيم و گهى باغ بهشتيم

 

ما مزرعه گريه شبهاى على‏ايم

او آب به ما داد و كنون حاصل كشتيم

 

در عمر كم خويش فقط اشك فشانديم

يعنى كه در اين باديه جز نور نكشتيم

 

برما حرجى نيست اگر باده كشيديم

آن را كه در اين مدرسه گفتند نوشتيم

 

 

زهرا اگر نبود خدا مظهری نداشت

 

زهرا اگر نبود خدا مظهری نداشت

توحید انعکاس نمایانتری نداشت 


جز در مقام عالی زهرا فنا شدن

ملک وجود فلسفه دیگری نداشت 


زهرا اگر در اول خلقت ظهور داشت

دیگر خدا نیاز به پیغمبری نداشت 


فرموده اند در برکات وجود او

زهرا اگر نبود علی همسری نداشت 


محشر بدون مهریه ی همسر علی

سوگند می خوریم شفاعتگری نداشت 


حتی بهشت با همه نهرهای خود

چنگی به دل نمی زد اگر کوثری نداشت

 

بانوی سبز

 

بانوی سبز و آبی هفت آسمان غزل 

چشمان تو چکانده به رنگین کمان غزل 


پیوسته از طنین دعای تو می رسد 

در خواب نیمه شب به دل شاعران غزل 


ما لکنت غریب زمانیم و نام تو 

اعجاز رویش سخن و یک جهان غزل 


ای در صدای عاشق تو مادرانگی 

لالایی تو بارقه ی داستان،غزل 


وقتی حکایت غزلی ذکر نام توست 

حس می شود رسول خدا هم در آن غزل 


دستی بکش به مثنوی گریه های ما 

بانوی سبز و آبی هفت آسمان غزل 


یا فاطمه، همیشه تو را تا نوشته ایم 

تابیده از میان دو انگشتمان غزل 


امشب که شعر، وصف تو شد؛یک ستاره گفت : 

شاعر بیا به انجمن ما بخوان غزل

 

كو رزق گريه؟ دخل دلم خاك مي خورد

 



در امتحان بندگي اش اشتباه كرد

برگ سپيد دفتر دل را سياه كرد


حتي به راز عطر خوش سيب پي نبرد

در محضر امام زمان هم گناه كرد


بيچاره آن كسي كه جواني خويش را

در راه سركشي و معاصي تباه كرد


امثال ما مسبب اين روضه ها شدند

يك عمر مرتضي سر خود بين چاه كرد


كو رزق گريه؟ دخل دلم خاك مي خورد

اين كسب را چگونه شود رو به راه كرد؟


با اين همه گناه قيامت نمي شود

در چشم هاي حضرت زهرا نگاه كرد

 

همه نوری و سروری همه جودی و سخائی

 

ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدائی

نروم جز بهمان ره که توام راهنمائی


بری از رنج و گدازی ، بری از درد نیازی

بری از بیم و امیدی بری از چون و چرائی


همه درگاه تو جویم ، همه از فضل تو پویم

همه توحید تو گویم که بتوحید سزائی


تو حکیمی تو عظیمی تو کریمی تو رحیمی

تو نمایندة فضلی تو سزاوار ثنائی


همه عزی و جلالی همه علمی و یقینی

همه نوری و سروری همه جودی و سخائی


لب و دندان سنائی همه توحید تو گوید

مگر از آتش دوزخ بودش روی رهائی

 

لحظه

 

نه میشه باورت کنم
نه میشه از تو رد بشم
نه میشه خوب من بشی
نه میشه با تو بد بشم
نه دل دارم که بشکنی
نه جون دارم فدات کنم 
نه پای موندن منی
نه میتونم رهات کنم
نه میتونه تو خلوتش دلم صدا کنه تو رو
نه میتونم بگم بمون
 نه میتونم بگم برو 
کجا برم که عطر تو نپیچه توی لحظه هام 
قصه مو از کجا بگم که پا نگیری توی صدام  
چه جوری از تو بگذرم تویی که معنی منی  
  تویی که از منی اگر تیشه به ریشه میزنی
 نه ساده ای نه خط خطی
 نه دشمنی نه هم نفس                
 نه با تو جای موندنه نمونده راه پیش و پس
  نه میتونه تو خلوتش دلم صدا کنه تو رو
نه میتونم بگم بمون
 نه میتونم بگم برو 
کجا برم که عطر تو نپیچه توی لحظه هام 
قصه مو از کجا بگم که پا نگیری توی صدام
نه میشه باورت کنم
نه میشه از تو رد بشم
نه میشه خوب من بشی
نه میشه با تو بد بشم
   نه دل دارم که بشکنی
نه جون دارم فدات کنم 
نه پای موندن منی
نه میتونم رهات کنم
نمیشه با تو باشمو اسیر دست غم نشم


سلام بر حضرت زهرا (س)

از آسمان آمدم من از سمت عرش يگانه 

از آن طرفـها كه بامش هرگـز ندارد كرانه 


اول بنـا بود چندين و چنـد روزي بمانم 

در گوشه اي از مدينه در برهـه اي از زمانه 


نزديك هجده نفس بود عمرم در اين خاك خاكي 

يك عمر هجده بهاره يك عمر پيغمبرانـه 


مي خواستم پر بگيرم برگردم آنجـا كه بـودم 

بالم شكست و نشستم دو ماه در كنج لانه 


كردند كاري كه هر شب پيش نـگاه مدينه 

سر مي زدم كوچه كوچه ، در مي زدم خانه خانه 


هم دستم از شانه افتـاد هم شانه از دستم افتـاد 

تـا كه پريشان بمانـد اين گيسوي دختـرانه 


بالم اگر پربگيرد پـرواز از سر بگيـرد 

ديگـر نمي ماند از من حتي نشان ِ نشانه 


من مال اينجـا نـبودم تـا كه در اينجـا بمانـم 

از آسمان آمدم من پس مي روم سمت خـانه

 

 



آقا نماز جمعه ي اين هفته با تو


من گريه مي ريزم به پاي جاده ات، تا 

آئينه کاري کرده باشم مقدمت را 


اوّل ضمير غائب مفرد کجائي؟ 

اي پاسخ آدينه هاي پر معمّا


بي تو سروديم آنچه بايد مي سروديم 

يعني در آورديم باباي غزل را 


حتمّي ِ بي چون و چرای سبز برگرد... 

راحت شويم از دست اما و اگرها 


آب و هواي خيمه ي سبزت چگونه است؟ 

اينجا گهي سرد است و گاهي نيست گرما 


بهر ظهور امروز هم روز بدي نيست 

اي تکسوار جاده هاي رو به فردا 


آقا، صداي پاي سبز مرکب توست 

تنها جواب اينهمه "مي آيد آيا؟" 


يک جمعه مي بينيد نگاه شرقي ِ من 

خورشيد پيدا مي شود از غروب دنيا 


آقا نماز جمعه ي اين هفته با تو 

پاي برهنه آمدن تا کوفه با ما


سلام بر زینب (س)


تا مونسم آيد ز ره من بيقرارى مى‏كنم

بهر تماشاى رخش چشم انتظارى مى‏كنم

بهر صفاى مقدمش من لاله كارى مى‏كنم

تا كه شود غمخوار من هر گونه كارى مى‏كنم

من زاده زهرايم و نامم حسين ابن على است

عشقم براى زينبم در هر دو عالم منجلى است

حق عشق را همراه او يكجا عطايم كرده است

با نام زينب تشنه كرب و بلايم كرده‏است

با صوت زينب از ازل يزدان صدايم كرده است

او را گرفتار و اسير و مبتلايم كرده‏است

ما عاشقيم و بهر هم تا پاى جان استاده‏ايم

تا عشق را رونق دهيم از لطف حق آماده‏ايم

حق بار ديگر كوثرى اهدا به طاها مى‏كند

عشقى كه دارد بر على اينگونه افشا مى‏كند

اين نازنين اين جمع را هم مست و شيدا مى‏كند

او چشم خود تنها به روى چشم من وا مى‏كند

با گريه آغازيش گويد حسين من كجاست

دارد اشاره در نهان نور دو عين من كجاست

گر او نمى‏آمد، ظهور من دگر كامل نبود

كس بر غريبى من و اولاد من قائل نبود

بى او چنين دلها به سوى كربلا مايل نبود

بى خلقت او در جهان عشقى ميان دل نبود

كرب و بلا از خون من با اشك او زيبا شود

از حرمت او مرقد من قبله زهرا شود

همراه زينب خواهرم من صاحب دلها شوم

از ناله‏اش در هر دلى چون پرچمى بر پا شوم

از حسن خطبه خواندش من تا ابد احيا شوم

با او شفيع عاشقان مادرم زهرا شوم

بى او خدا داند كه خون من اثر هرگز نداشت

از بعد عاشورا كسى از من خبر هرگز نداشت

او زينت بالاترين مخلوق اين عالم عليست

او همدم شير خدا و بهر او همدم عليست

او محرم غيب الغيوب و بردلش محرم عليست

در كوفه و شام بلا ذكر لبش هردم عليست

خَلقاً و خُلقاًمنطقاً همچون علىِ مرتضاست

از بعد زهرا مادرم دارم يقين خيرالنساست

او اولين زائر به صحن قتلگاهم مى‏شود

او بهرمند از آخرين برق نگاهم مى‏شوم

وقت جدايىِ سر از جسمم پناهم مى‏شود

حِصن حَصين كودكان و خيمه‏گاهم مى‏شود

مانند زهرا مادرم در شعله‏ها غوغا كند

تا حفظ جان رهبرى از عترت طاها كند