عاشق
احساس لطيفي شود از عشق مهيا
مانند تولد بود آن لحظهي زيبا
از عاطفه لبريز چو گردد دل انسان
از عشق شود پر، وجود او سراپا
زد بذر محبت به دلي تا كه جوانه
آن دل شود از نم نم عشق زنده ، شكوفا
آسوده و آشفته شدن ، وصلت و هجران
ايجاد شود در اثر عشق به دلها
هرچند اسيري كشد از عشق ، دل عاشق
هرگز نكند خواهش آزادي از اين بند مصفا
اي بس عمل سخت كه آسان شود از عشق
بسيار غريبه كه زعشقند آشنا
عاشق نبود آنكه چومعشوق كند امر
يا ((چون و چرا)) آرد ، يا ((شايد و اما))
با عشق به پروانه شدن ميرسد انسان
بيرون پرد از پيله،رود ((بالا)) ، (بالا)
يك روز پرنده شوي از عشق به پرواز
يك روز چو آهوي خرامان سوي صحرا
روزي دهدت خنده و روزي كندت زار
گاهي عقلايي ، گهي ديوانه و شيدا
دل زنده بود آنكه در او عشق حقيقيست
با عشق بزرگي و دلت هست چو دريا
سرمنشاء هرخير كه در عالم هستيست
عشق است ، ازآن خلق شدند آدم و حوا
ميكوش شوي لايق عاشق شدن اي دوست
زين فيض رها ميشوي از غصهي دنيا